زیاد نباید فکر کرد، گاهی، باید فرض کرد همه چیز تمام می شه و اصلا چیزی مهم نیست.
نباید زیاد در بطن رویدادها رفت چون ازسیرشون جا می مونیم در واقع، نیم را ،ان طور از دست می دیم، یه طورای باید گذاشت مثل باد بگذرن...
زیاد نباید فکر کرد، گاهی، باید فرض کرد همه چیز تمام می شه و اصلا چیزی مهم نیست.
نباید زیاد در بطن رویدادها رفت چون ازسیرشون جا می مونیم در واقع، نیم را ،ان طور از دست می دیم، یه طورای باید گذاشت مثل باد بگذرن...
پس اگر می نویسم مثل یه تیکه نمی کنم بندازمش دور نه که دلم نخواهد نمیتوانم هیچ وقت نتوانستم.....
نتوانستم. هیچ فهمیدن که نمی توانید .احساس نتوانستن نه ! فهمیدن . می فهمم که نمی خواهم اما انگار چیزی خلاف توان من، من است، که می خواهد ،بله، ان احساس است.می خواهد !خیلی گستاخانه هم خلاف من پیش می رود گاهی بر می گردد سیلی محکمی هم به صورتم می زند.اره،اگر فهمیدم این همه هیاهو برای هیچ هست ! پس چرا مثل یه زگیل بر پوست زیبای هستی چسبیدام؟
شاید زیاد خواهی باشه.؟؟!!!
مثل یه سگ که با دمش درگیره با خودم درگیرم..انگار یه باد برگهای وجودم رو پخش وپلا کرده حالا می خوام جمعشون کنم اما شماره صفحه ها نیست...