جمعه 23 آذر ماه سال 1386
جریان

وقتی تو قاشق چای خوری نگاه می کنی؟منی رو می بینی وارونه جلو بیارش فقط دماغ و چشم و لب می شه .خبری از ورم صورت نیست، اما همه چیز با یه بی قیدی فضا رو می بلعه. بی شکل بودن با بلعیدن فضا یه طورایی با هم در تضادن، یکی خالی از فضا هست دیگری فضا رو پر می کنه.

یکی گفت :زندگی در تو در جریان داره یا تو در زندگی جریان داری؟ گفتم:اصلا جریان داشتن وجود داره!؟همچین روندی هست؟ جریان اگه همان گردش خونه که بر حسب عادت وقتی جنین شکل می گیره شروع به زدن می کنه همان نبض .پس زندگی جریانش رو در من اغاز کرد! من در زندگی جریان دارم این یه طورای پیچوندن خود، روزها می گذره، همه چیز و وجود من یا نبودنم هیچ تاثیر در گذر زندگی نداره. می ماند تعریف از زندگی که فردیه ،یعنی تا من هست جهان هست و اگر من نیست، پس هیچ نیست برای من.من دلیل بقای من و زندگی هست.

اصلا جریانی در کار هست؟

 

سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386
بندر نیلگون

خسته ی خسته ام کاپیتان، منتظر من نمان.

سفر نامه را به دیگری بنویسان.

بندری ست نیلگون، پر از گنبد و چنار.

تو مرا به آن بندر، نتوانی رساند.....

ناظم حکمت

پنجشنبه 8 آذر ماه سال 1386
وقت اضافه ۲

یه جاهای در مسیر زندگیت به یه چاله  بر می خوری می تونی ازش بپری ،می تونی دورش بزنی ،می تونی پرش کنی ازش رد بشی ،اما حالتی به وجود میاد حسی نه شاید دچار خستگی می شی ،خستگی که رو به سوی کسالت دار، یک نواختی ،خستگی مزخرفی که کسلت کرده. بازدارنده نیست. نمی خوای ردش کنی ،نمی خوای بری و نمی خوای به عبارتی حرکت کنی. از پشت یه در بسته بودن خوشت نمیاد گیر یه چاله بودن خوشایند نیست اما تمام وجودت نمی خواد همین حالا حرکت کنی.