یه نسیم خنک چطور انی گرما رو از تن دور می کنه به تعبیر شاعرانه تر دم مسیحا نفسی..وقتی حیرانی در حیرانی دیگری که در کره باور خودش زندگی می کنه تو چیز نیستی برایش جز یه بیگانه ..اما درد حیرانی مثل ویروس سرما خوردگی بر جانت سرایت می کنه ..من دور از کره اش هستم اما یاد که نمی شه گفت سنگینی ان روزها رو دوشم هست باری اضافه تر از ان بر دوش کشیدن حماقت هست به ..نمی تونم بفهمم و این مرا ازار می ده وقتی بتونی برداشتی از موضوعی ،حادثه...داشته باشی اوضاع بهتر این طور فکر می کنی که او هم شاید این طور فکر می کنه اما وقتی حتی نتونی فکری کنی برای توجیه عملی ،عملی که نه تو ودیگری، که دیگری باعثش هست و حتی ان که تو حیرانی از حیرانیش نمی تونه درک ،برداشتی داشت باشه ...بعضی ها تو خطای دستشون دنبال راه چاره هستن تو دهن دیگرون اراده دیگری رو منتظرن ،تو قول دیگری همت دیگری ...این به قل فردان لجن حماقت دیگری بد بوش من رو آزار می ده...بد که چیزی رو که دیگری خواهانش نیست اما درونش شناور هست رو تو ببینی و بفهمی ولی یارو از این شناور بودن شاید خبیثانه باشه اما لذت ببره...
مرداد 1387