شنبه 27 مرداد ماه سال 1386
باید احمق باشم.

دوست دارم دوباره همون بچه ای بشم که تو ایوون وامی ستاد ، برم تو همون عالمی که هیچ کس نمی تونه بیاد توش . همه مون به یه جای کوچولو تو ایوون بچگیمون احتیاج داریم ، جای که دست کسی بهش نمی رسه ، انگار که مرده باشی.

نمی دونم نوشته بالا مال کدام کتاب است اما این روزها دلم آن جای کوچولو رو می خواد ..سرگردانم؟ نه، متحیر از خواسته هایشان ...دیروز شعری از سپهری خوندم در گلستانه نمی دونم چرا از این همه لطیف نگری به لحظه ها و یا ... یه دهن کجی کردم و نوشتم:

 

وچه دورم

که بیندیشم پشت ان کوهای بلند خودخواهی

بعد پیچهای تردید

همره من نشسته بر سنگ

خم شد در فکر

نه به درد که به من می اندیشد

باید احمق باشم.

شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
داغ

انگشتهای بلند سفیدام

چو قطرهای سرد

داغی تب از تنت می زدایند

من،

     آرام زمزمه می کنم:

                          تن تب دارت را به من بسپار

 همراه نسیم خنک سحرگاه

دور از گرمای ظهر تابستان شاکی

بر تن تب دارت می وزم

دم سر رودخانه در نفسم

خنکهای نفسم از ان تو

من،

     آرام زمزمه می کنم:

                         تن تب دارت را به من بسپار

 

ما دور از خورشید داغ باور

بدون ایمان به گرما

همراه ابرهای سیاه می باریم

با هم ،

           زمزمه می کنیم:

                                تن تب دارتان را به ما بسپارید.

 

ما همراه نسیم خنک سحرگاه

به دور از ظهر تابستان شاکی

همراه دم سرد رودخانه احساس

بر تن تب دارتان می وزیم

داغی تب از تنهاتان می زودایم

همراه قطرهای سرد بی قیدی

ما خالی از ایمانیم

همراه ابرهای سیاه می باریم

و داغی تب از تنهاتان می زودایم.

پنجشنبه 11 مرداد ماه سال 1386
حالا هم

-بعد این همه مدت چه سماجتی گاهی خودم هم جا می خورم ،اما هست .- کجا؟- یه گوشه قلبم ! جای حرف نیست اصلا کلمه رو نمی تونم وادار کنم تا سنگینی این بار رو به دوش بکشه.اگه می شود تحلیلش کرد یه چیزی ازش در اورد شاید اینقدر موجب آزار نبود.-شاید تو می پیچونیش !-آه ، این رو از یاد بردم ، خوب باید فکر کرد ،نه بیا صادق باشیم ..-نیستیم؟- بیش از اندازه محافظه کاریم! -تو این طور فکر می کنی.- حتما هست.- تو این موقعیت دنبال چی هستی؟- دنبال؟ اره، دنبال چیزی هستم ،اما....