یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386
اجبار

این باید با بایدهای دیگه زندگیم خیلی فرق داره . اجبار همیشه موجب آزاره ،حالا این اجبار نه به خواست ،نه به صلاح....نمی فهمم چرا باید این چرخ وارونه رو من هم بچرخونم .نیستم برای مدتی .نیستن فعل زیاد، برای این عمل برای تاخیر داشتن .(باید گاهی خود رو نادید گرفت اما نه ...)

دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
هذیان

آره پی نفسی رفتن هیچ نیست جز خسته کردن جسم ، باید فکر رو خاموش کرد ...

دل وقتی می گیرد مهتاب شوری به پا می کند

لب تکانی می خورد

...

لعنت به آسمون شب من که مهتاب نداره اما پر از ستاره ست،انهم چشمک زن .یکی می گفت: وقتی نمی دونی چی میخوای بگی بهتر دهنتو ببندی . بهتر این انگشتها رو از کار بندازم.

چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386
وقت اضافه

شدم عین یه قطره آب که افتاد وسط یه اب چاله یا دریا...که اجتماع مولکلها پسم زدن دوباره برگشتم بالا به خاطر نا همگونی با سطح آب و یا هر ...دیگه .نمی دونم چه بخونمش یه وقت اضافه ،یه زمان استراحت اجباری و یا... شده عین وقت اضافه فوتبال می دونم به کجا بر می گردم اما این مکث این دلزدگی همان پس زدگی فعلا حاکمه ، نمی شه خوندش سر گردونی چون از بعدش آگاهی حتی اگر این علم به آگاهیت نسبی باشه اما می دونی چه می شه. همیشه باید احتمال رو در نظر گرفت اما این احتمال فقط به دو صورت ختم میشه ان هم به روشهای مختلف بدی این زمان ، این مکث اینه که عصبی ام میکنه و تا حدی دلزده.

   1      2      >>