چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386
زندگی همینه

دارم زندگی می کنم .زندگی همینه .هر چند بی ....نمی دونم.فقط می دونم جسمم اینجاست واین خطهای آبی، رگهایم ،خطوط وابستگی منند و این یعنی زندگی با هر طپش منظم نا خوشند ،همه  عادت ست ،آخر زندگی همینه.احساس ،تصور کاذب ،تلقینی برای وابسته شدن ،من زنده ام این رو می دونم ،ای کاش باورش را داشتم اما از این ای کاش بوی تعفن خواستن به مشام می رسه .می خواهم اما داشتنش را انکار می کنم.آره شاید ذهن محدود ،دلیل آوردن انکار بی شهامتی ،شهامت یا اراده!اراده؟ارتباط مستقیم با خواستن داره یا می شه اینطور فرض کرد .اگر خواستن تعریف باشه برای زندگی.ما می خواهیم زنده باشیم خواهان بودن یعنی زنده بودن و بودن همان زندگیست.باید برای زندگی تعریفی پیدا کرد ویا از تعریف کردنش گریخت!اگر دنبال تعریف باشیم می رسیم به جمله زندگی یعنی همین بی هیچ کم و کاستی فقط همین ،آنچه می بینی با دیدگاه خودت و می خواهی به دست آوردن مطرح نیست اگر خواسته را به دست بیاری خواسته دگر جانشینش خواهد شد.تعریف فردیه ،دیدگاه فردیه اما همین فردی نیست همینه بی هیچ کم وکاستی.گریختن از تعریف رنج دادن خود غرق شدن در امیال ،اهداف بی شک تمایز قرار دادن میان امیال و اهداف در تعریف دیدگاهای شخصی فرد متفاوت است روی هم رفته همان هدفمند بودن حال رو به کجا می رود، ان هم فردیست.پس داریم زندگی می کنیم و زندگی همینه بی هیچ کاستی.

پنجشنبه 10 خرداد ماه سال 1386
پوست نارنج

نمی دونم، مربای پوست نارنج خوردی؟! یه طورای طئعم دهان رو عوض می کند. شیرینی لطیفی که ته مزه تلخی داره. امروز بعد مدتها از درخت نارنج رفتم بالا بدون نردبان البته آنها که درخت دارن می دونن حماقته از درخت نارنج بری بالا چون تیغهای خشن خیلی سازگارند با بوی تند و سکرآور نارنج. بهر حال رفتم تا نارنجهای مانده از زمستان رو بکنم تا با پوستشون مربا درست بشه..خلالهای تلخ...خوردن یه قاشق مربای پوست نارنج با چای آلبالوی رنگ در مسیر نور سرخ غروب شاید به طعم به زندگی بده!!

پ.ن:

1- موجود شکموی نیستم اما طعم ها رو دوست دارم چون شاید همان، طعمی میده به زندگی.

2- از انسانهای که طعم ها رو انکار می کنند زیاد خوشم نمیاد چون به یک چهارم از زیبایی طبیعت توهین می کنند.

3- شاید باید طعم های زندگی را شناخت!

یکشنبه 6 خرداد ماه سال 1386
بازی

چه افرادی روی شکل گیری شخصیت من موثر بودن. نوشتن نامشان و یا حتی تماییز گذاشتن میونشون برام دشوار ،نه انکه هر کدام تغییر کلی درونم داد باشند، نه .مشکل اینجاست که شخصیت خیلی جزء هست یعنی باید شکافتش و به دورنش رفت. افراد زیادی در شکل گیری شخصیت انسان نقش دارن،واقعا سخته.

کسی که دوست داشتن و محبت کردن بی دلیل رو بهم یاد داد مادرم هست.یادم داد به دیگران احترام بزارم با دیگرام مهربان باشم و دردناک ترین درس رو بهم داد تحمل کنم و صبور باشم.تنهای رو از مادرم یاد گرفتم ،هیچ کس دوستت نیست جز خودت.همیشه مهربانی کن تا دل هیچ کس رو بدرد نیاری .به خاطر همه چیز ممنونم مامان اما من مثل تو گذشت ندارم برای همین متاسفم.

فرزانه خوب ، راستش سخت گیری و پذیرش مسولیت رو از او یاد گرفتم . آنچه می خواهی با ان کیفیت که خواستارش هستی رو جز خودت هیچ کسی نمی تونه برات مهیا کنه. اشتیاق به خواندنش و بی تعصب دنبال دیدگاه باز گشتنش را.

فروغ(کنار هر چه دلم خواست)که مرا به این بازی دعوت کرد با چهارچوبهایش. خوب، هم صحبت و همراه من البته با یک دنیای فکری متفاوت تر.آدمها هر چند نزدیک به هم با شدیدترین پیوندهای عاطفی اما با افکاری متفاوت هستن .در کنار او بودن را مدیون دست طبیعت هستم ،کسی که با دردهام آشناست و بهم یاد داد برای به دست اوردن باید تلاش کرد.

صادق هدایت نویسنده بود که در دیدن و باور حقایق تلخ به من کمک کرد توانای او در نوشتن حقایق زندگی، رویدادها و کوته بینی انسانها و آزمندی به داشتن با نادید گرفتن حق دیگری اینها را مدیون او و قلمش هستم. مردی که به خواننده می فهماند که چقدر ذهنش محدود و کهنه هست که چطور واقعیتهای را نادید می گیرد برای سعادت مادی شخصی خود.

راسل وادارم کرد تا با دید باز به دنیا نگاه کنم که چطور هر چیز ،هر احساس در شرایط متفاوت تعریف و معانی دیگری دارد. همه چیز فقط ان طور که بهمان یاد دادن نیست.

نگاه لطیف به محیط رو مدیون سپهریم. اشعارش به احساس ناقصم کمک کرد تا بتوانم لطافت لحظه ها را لمس و درک کنم و با ساد بینی شاعرانه به محیط بنگرم. مدت زیادی دیگه نمی تونم شعرهایش را بخوانم نا آن احساس اولیه و با ان دیدگاه .شعر همان است با همان لطافت اما من انگار نیمی از لطافت و ساده بینیم را از دست دادم.

نویسندهی که بهم یاد داد برای بهتر درک کردن باید نوشت .باید خود را شناخت ویا توجیه کرد. سارتر بهم کمک کرد تا آن عوامل و آن رویدادها رو که توانای درکشان را نداشتم با نوشتن و برسیشان با افکار پریشانم همسو کنم. تونستم بنویسم برای خودم ،خودی که هیچ دلیل بر بودن ندارد ولی هست وادامه می دهد.

سیلونه دیدگاه سیاسیم را از او و نوشتهایش دارم بهم اموخت این همه هیاهو برای هیچ است و هیچ نهادی برای زمان طولانی متعهد به آرمانهایش نیست، منفعت شخصی ...یه نهاد وقتی میشه نظام رو به فساد میره....هر فردی باید غرور داشت باشد و اگر غرورش را از دست بدهد، هیچ ندارد.

و خیلی های دیگه که هر کدام مرا برای اینکه من شوم کمک کردن.خوب بازی جالبیه یه طورای وادارت می کنه گذشت رو زیر رو کنی. قرار بر اینه که چند دوست رو به این بازی دعوت کنم تا انها هم بنویسند چه اشخاصی در شکل گیری شخصیتشان موثر بوده و هنوز هم هست. سکوت دیوار و مردی که می خندد و گواش دوستان به این بازی خوش امدید.

   1      2      >>