هیچ وقت جدول نیمه یکدیگه رو حل نکن .هیچ وقت به یه بچه :نگو هر وقت بزرگ شدی می فهمی.هیچ وقت به یه دختر ابتدای اجازه نده برات قصه بگه بعد بخوابی .هیچ وقت با دبیر ،استادو هر فردی که در رشته معارف اسلامی و زیر شاخه هایش مقامی دارد یک به دو نکن. هیچ وقت از مادر و پدرت انتقاد نکن و هیچ وقت.....های دیگه ای.جدول نیمه هیچکی رو حل نکن چون مدعی می شه که حتی نمی تونه بدون دخالت دیگری ،دست درازی دیگری،بدون اطلاعات فروشی دیگرو..یه جدول حل کنه. نگو هر وقت بزرگ شدی می فهمی چون خبر خاصی نیست ،بزار زندگیش رو بکنه سگ دو نزنه که هی روزها رو به خیال بزرگ شدن سپری کنه که بعد با یه ضد حال حسابی رو به رو بشه که....با خودش بگه چه خیالی!!!به دختر بچه ها اجازه نده برات قصه شب بگن چون انقدر حرف می زنه و از خودش داستان سرهم می کنن از خدا می خوای با یه پوک بکوبه به سرش تا بخوابن و گرنه تا صبح همین طور حرف می زنن.با مدرس و هر فردی که در رشته معارف اسلامی و.....بحث نکن چون هیچ حاصلی نداره جز انکه مجبوری واحد رو در ترم بعد دوباره انتخاب کنی و یا معروف می شی به.... از مادر وپدرت انتقاد نکن چون اصلا آزادی بیان حتی در چهارچوب یه خونه هم میسر نیست و هنوز جمله ات تمام نشد. یه دعای خیر از ان دعاهای که دهانت از تعجب که سهله چشمات هم رو از پلک زدن باز می ایسته با گوشت می شنوی. ....
میون سبزها،همه جا سبز بود وصدای گذر باد میون برگهای سبز ،با خودم گفتم: اگر می شود زمان همینجا بیسته! ارامش نشسته بر جانم .زیر چونم احساس سوزش کردم .یه پشه بود گذاشتم هر چه دلش می خواد از این مایه گرم سیراب بشه ،اما تعادل معنی نداره یه گشنه گشنه های دیگه رو هم خبر می کنه پس اگر می خوای فداکار باشی ،باید از جان گذشته باشی که من نیستم و گرنه...خندام گرفت سرم رو تکون دادم .یه تلنگر کوچیک بود که یادم بیاد زندگی در جریانه که ساکن بودن در محیطی و نادید گرفتن زمان چقدر مبتذلانه و به دور از واقعیت زنده بودن . سکون همه چیز رو به فاسد شدن می کشونه و بعد از مدتی حتی یاد گلهای نیلوفر و صدای گذر باد میون نی ها نمی تونه از متعفن بودن هوا بکاه. چند قدم ان ورتر رودخونهء در جریان ،که من هم باید مثل یه شناگر خوب با انگشت شست و اشاره بینیم رو بگیرم و بپرم توش .قطرهای اب این رودخونه یه مسیر رو طی می کنن همه شان به خواست و یا عدم توانای در مقابل ایستادگی این جریان حر کت می کنند.باید پریدوسعی کرد شناگر خوبی بود.
دستها را زهم باز کردم
ببار آسمان، ببار
من صلیب خود را بر دوش می کشم
ان بالا خاکستریست
ناراحت است از یادی
بیاد نمی اورم ان یاد را
هر چه بود انگار باید ببارد اسمان خاکستری
باد بی وزن می وزد
یه قطر از گوشه چشم چپم برایت خواهم ریخت،
ببار آسمان خاکستری
من صلیب خودم را بر دوش می کشم
اما،
نمی دانم از چه یادی این چنین دلخورست
به یاد نمی اورم ان یاد را
ببار آسمان خاکستری
من اینجا دستها را زهم باز کردم
تا صلیب خود را بر دوش کشم
میخهای خواستنم سخت به چوب هواهایم دستان بازم را دوختند
ببار آسمان خاکستری
تا بپوسم.
مرداد 1387