سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
نوروز

شاید زیادی تو سایه ماندیم بدور از نور، غرق در تضاد. فکر کن یه گیاهی بدون هیچ سقفی، نور ، هوا،...و عطر سبک شناور در باد. دچار تردیدیم، ترس و خیلی چیزهای دیگه....گرمای خورشید که با لطافت دستای کوچک مهربانی پوست را نوازش می کنه، بی خواستهء رو احساس نمی کنیم.(اره شاید همه اینها یه نئشگی زود پاست) روزها می گذرن چون زمین می چرخه و وقتی یه دور کامل بدور خورشید زد می شه یه سال ، اعداد، میعارهای سنجش بدون توجه به احساس، شاید حق با فیثاغورث هست ؛دنیا بر پایه اعدادِ فقط لازمه بفهمیشون....نمی دونم می خواد آب باشه، هوا باشه....انچکه مهمه، چیریه که ما را به بی تفاوتی مطلق حل می ده. عدم رضایت از روزهای که می گذرن و هر چه می خوان نامگذاریش کنند.. سالها ادمی را به زوال می کشد، اره نور ، برگهای سبز تازه و جوان ، ان ردیف درختهای بلند سپیدار که هنوز لختند، که به ناچار با زمزمه های شاکی به علت ریشه های عمیق و ارتباط عمیق با دمای زمین ، می رن در حین ناباوری تا سبز بشن تا برگهای تازه بزنند...نوروز میاد مهمان ها میان و همه چیز مثل سالهای قبل برگذار می شه..نمی دانم چرا انقدر دوست داریم خودمان را خسته کنیم در این روزها باید های زیادی بکار می ره که سرپیچی ازشان هیچ سودی نداره ، انجامشان یک سود دارن انکه انگ انسان گریزی، خودخواهی و .... رو بهت نمی چسبانند. با انکه چیزی برای تبریک نیست اما باید نوشت امیدوارم روزهای آینده در سال آینده برای همه دوستان چه امیدوار، چه نا امید ، چه بی تفاوت، چه متنفر و....روزگار سازگار و سالی بدور از هر غم و دردی باشد.

* جزء را فراموش نکن اما انقدر در جزء غرق نشو تا کل را از یاد ببری چون خاصیت ما اینکه صافکارهای خوبی هستیم.

پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385
روزهای آخر سال....

روزهای آخر سال،هفته اخرسال و........نفس های اخر این کلمه اخر همه رو به هراس وا میداره با خودت به می گی: هنوز زوده ؟یه عالم کار دارم؟ و یا چطور زمانها رو از دست دادم؟ نمی دونم چرا وقتی کلمه اخر به کار می ره همه فکر میکنن چیزی رو از دست دادن ویا چقدر بیهود سپری شد!...روزهای اخر سال،چه فرقی با دیگر روزها داره ! هیچ فقط دردسر، شلوغی بی جا...برام هیچ فرقی نمی کنه مثل خیلی از دیروزهای دیگه هست که گذشته که قرار بیاد. چرخش زمین بلاجبار درختها و بوته های...خسته و خواب الود رو به جنبش وا داشت ...این روزها صدای فرهاد به دل می شینه....کوچ بنفشها

در نیم روز روشن اسفند،

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،

...

با خاک و ریشه

...

جوی هزار زمزمه در من ،

می جوشد:

ای کاش ..

ای کاش ادمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

یک روز می توانست،

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست....(کدکنی خیلی خوب تونست احساسش رو بیان کنه)

وطن؟با این کلمه فکر کردین؟وطن،هر چقدر سن بالاتر می ره تعریف کلمه متفاوت میشه.

نفس های اخر ،انقدر سخت نیست راحت و بی حال شاید سبک جدا از همه خواستهای بی جا و یه نفس عمیق کشید سرش خم شد روی سینه برادرش و بعد یه نیم چشماشو باز کرد تا ،اخرین نگاه هم به اطرافش بندازه...

اخرین بار که دیدمش با خودم تکرار کردم همیشه فاصله هست...اما تا این حد می دونم زمین گرده اما دنیای افکار گرد نیست خیلی بی شکل و....اخرین احساسی که بهم دست داد دلخوری بود برای اینکه....

اره، شاید احساس که بهمان دست می داد دلخوری هست از سالی که داره تمام می شه بی توجه به خواسته ما؟وسنگینی بار که هر سال سنگین تر می شه.(بودن ،ادامه دادن،.................