بیمارستان، نمی خوابید و میگفت:تو بخواب. چقدر دردناک جسم بنالد و روح را بیازارد. لبان خندان وچشمان بسته اش بعد از بیهوشی ، آدمی گاهی هیچ نمی تواند کند جز ریختن قطرهای شور که می آیند مثل مهمانهای نا خوانده....عقربه های که 10دقیقه مانده به ساعت دیگر در جا می زندند ، چو دونده استقامت از نفس می افتد و سلانه سلانه پیش می روند....و صبح...
صبح تثبیت شد
با گامهای خواب آلود
صدای بلند مردی
اتوبوسهای رنگی
چشمان هراسان پرندهی
دانش اموزان بی شوق
ابروهای خبجری
با خاموشی چراغهای دور میدان
صبح تثبیت شد
با محو شدن خطوط سرخ
از پشت کوه خواب رفته
مه کم جان
خورشید بر خاست
و زمین خمیازه کشید
با چرخش ماشین های سرد
صبح تثبیت شد.
پی نوشت: آدمی چه تنهاست مانند پر کاهی در باد، حالا می فهمم چرا ؟ چند مدت بود صدای آشنا در گوشم زمزمه می کرد..آدمی چه تنهاست مانند پر کاهی در باد.....رفتم و می خوام دوستی را یاری دهم برای مدتی، هر چند جسمی ست..اما شادی متساعد شده آن شاید مثل خورشید نیم نفس زمستانی سبزی روح را نوازش دهد..هر چند کوتاه...
1 