جمعه 20 بهمن ماه سال 1385
و صبح...

بیمارستان، نمی خوابید و میگفت:تو بخواب. چقدر دردناک جسم بنالد و روح را بیازارد. لبان خندان وچشمان بسته اش بعد از بیهوشی ، آدمی گاهی هیچ نمی تواند کند جز ریختن قطرهای شور که می آیند مثل مهمانهای نا خوانده....عقربه های که 10دقیقه مانده به ساعت دیگر در جا می زندند ، چو دونده استقامت از نفس می افتد و سلانه سلانه پیش می روند....و صبح...

صبح تثبیت شد

با گامهای خواب آلود

صدای بلند مردی

اتوبوسهای رنگی

چشمان هراسان پرندهی

دانش اموزان بی شوق

ابروهای خبجری

با خاموشی چراغهای دور میدان

                                       صبح تثبیت شد

با محو شدن خطوط سرخ

از پشت کوه خواب رفته

مه کم جان

خورشید بر خاست

و زمین خمیازه کشید

با چرخش ماشین های سرد

                                          صبح تثبیت شد.

 

 پی نوشت: آدمی چه تنهاست مانند پر کاهی در باد، حالا می فهمم چرا ؟ چند مدت بود صدای آشنا در گوشم زمزمه می کرد..آدمی چه تنهاست مانند پر کاهی در باد.....رفتم و می خوام دوستی را یاری دهم برای مدتی، هر چند جسمی ست..اما شادی متساعد شده آن شاید مثل خورشید نیم نفس زمستانی سبزی روح را نوازش دهد..هر چند کوتاه...

دوشنبه 16 بهمن ماه سال 1385
نیست...

........

ما را به قاعده امید نیست.......

نمی دونم تا حالا پای صحبت گیلانیها نشستید ؟ماره قاعده نیه؟............قشنگ حرف می زنن و می شه گفت مهربونن..البته همیشه می شه بد هم باشن این دیگر بحثش جداست. شعر بالا یه خط کوتاه از قصیده چاک چاک شمس لنگرودی هست.

ما را به قاعده امید نیست.........

امید نیست که ان چه بشود که انتظارش می ره بشه و یا طبیعی هست که اتفاق بیفته..

 

چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385
کدام ارزشمند تر...

کدام ارزشمند تر و پا برجا تر است، احترام گذاشتن با دانش و احساس و یا احترام گذاشتن بدون دانش ولی زاده احساس و خیال....احترام گذاشتنی که همراه با دانش از چگونگی به وجود امدن و انگیزه و همه دشواریهای و همراهی های سخت که بر یک فرد ، یک گروه، یک قوم گذشته و یا می گذره و ان زمان فرد احترام گذارند شیفته ،متحیر و یا از همه مهمتر و قوی تر انکه در وجود خودش به ان افرین بگوید،با تمام وجود .خواندن کتابهاو... به انسان کمک می کند تا احترامش،حس ارادتش نه از روی تقلید و یا عادت از روی دیگران باشد،بلکه زمانی که فرد اطلاعات جامعی به دست می اره حس احترامش و...متساعد شد از دانش خودش هست و خیلی عمیق تر از یک حس ،یک احساس کم دوام که فقط از روی تحت تاثیر قرار گر فتن انی و کم دوام به وجود امد. حالا شما بگوید :احترام گذاشتن از روی دانش پا برجا تره یا احترام گذاشتن فقط از روی احساس و حس انی ؟

حس انی زاده یک درک یه احساس انی هست می گن :عشق انی به سراغ فرد میاد...!!! با دیدن یه باریک نور میون برگهای سبز درختها عشق به خالق باور داشتن نیروی فراتر از درک بشری برایمان مسجل می شه،اما همان باریک نور بی دانش بادیدن چیزهای تیره از شفافیت ایمان و عشقش کاسته می شود .حکایت شیخ کنعان و دختر ترسا ان هم در خواب ، اما باید قبول کنید در اگاهی مطلق اگر البته قبول داشت باشید .انسان به درجهء می رسه در اگاهی که می گوید:انا الحق.......باری ما نه توان داریم وقتی..... بگذریم که به قول حافظ:

عاقلان نقطه پرگار وجودن عشق داند که در این دایره سر گردانن.

البته در نظر گرفت یک حسی باعث می شود یا فرد به دنبال کسب معرفت درباره احساس متساعد شده از یک رویه بشه ان بحثش جداست همیشه باید انگیزهء وجود داشت باشه برای انجام حرکت و یا کاری . مثل رویدن گیاه که ذاتن به دنبال نور می رود چون بقای حیاتش را نور تضمین می کند ،اما باید این رو هم بیاد اورد که هستن گیاهای که تو عمق اب دریا بدون نور زندگی می کنه.ان حس متساعد شد از درون بدون پروراندنش با دانش زیر بار خیلی عوامل می تواند رنگ ببازه و یا فراموش بشود...

قطرات نورانی شناور در اب

باد و همهمه خیزران نا ارام

مرد برای حق ایستاد

به دور از خیالات مندرس

فرازش خورشید تابان

برای حق و رسیدن به حق

..............

   1      2      >>