برای ارامش گاهی لازمه فکر و احساس رو نادیده گرفت . امروز رفتم برای فرار از...یا نزدیک شدن به درخت .....هر چه. یاد گرفتم چطور باید پریغالها رو از روی درخت کند تا انبار شودن برای نوروز تا شاخه ها درخت زیر برف افت کش نشکنند ....وقتی پرتغال رو تو دست می گیری با دست دیگه قیچی رو می بندی و جدای میوه از درخت احساس می کنم غمگین می شدن وگاهی هم نه.. درخت چه تکانی از سبکی (رهای) می خورد، شاخه کمر راست می کرد ....برای استراحت....زیر اسمان ابی خالی از ابرهای خاکستری نشستم یه پرتغال پوست کردم، گرمای کم توان خورشید وباد سردی که ابرها رو از دور، انجا که نمی دیدم می اورد طمع ترش ....وقتی فکر میکنم دنیا قشنگ نیست وقتی انقدر کوته بین می شم که دنیا رو تو رفتار دیگرون می بینم در مدار ارتعاشهای نا جور و..گیر می افتم باید یه نفسی تازه کنم تا یادم بیاد برگها ، باد ، نورو سایه ها..از همشون دور افتادم ، می رم می شینم به باد وبرگها نگاه میکنم یا.....راستش بیاد کمی برای ادامه دادن خالی از اجتماع باشیم.
در مسیر باد قدم برندار
دارم جاری میشم ،
باید کمی دور باشم از بودن
.....
شب یلدایتان بلند اما نه تاریک.
1 