پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385
شب یلدایتان بلند اما نه تاریک.

برای ارامش گاهی لازمه فکر و احساس رو نادیده گرفت . امروز رفتم برای فرار از...یا نزدیک شدن به درخت .....هر چه. یاد گرفتم چطور باید پریغالها رو از روی درخت کند تا انبار شودن برای نوروز تا شاخه ها درخت زیر برف افت کش نشکنند ....وقتی پرتغال رو تو دست می گیری با دست دیگه قیچی رو می بندی و جدای میوه از درخت احساس می کنم غمگین می شدن وگاهی هم نه.. درخت چه تکانی از سبکی (رهای) می خورد، شاخه کمر راست می کرد ....برای استراحت....زیر اسمان ابی خالی از ابرهای خاکستری نشستم یه پرتغال پوست کردم، گرمای کم توان خورشید وباد سردی که ابرها رو از دور، انجا که نمی دیدم می اورد طمع ترش ....وقتی فکر میکنم دنیا قشنگ نیست وقتی انقدر کوته بین می شم که دنیا رو تو رفتار دیگرون می بینم در مدار ارتعاشهای نا جور و..گیر می افتم باید یه نفسی تازه کنم تا یادم بیاد برگها ، باد ، نورو سایه ها..از همشون دور افتادم ، می رم می شینم به باد وبرگها نگاه میکنم یا.....راستش بیاد کمی برای ادامه دادن خالی از اجتماع باشیم.

در مسیر باد قدم برندار

دارم جاری میشم ،

باید کمی دور باشم از بودن

.....

شب یلدایتان بلند اما نه تاریک.

شنبه 25 آذر ماه سال 1385
باید بگم دارم کم میارم ؟

تا حالا شد احساس کنید می خواید برای خودتون باشید بی خیال از بودن .برید برای خودتون شلنگ تخت بندازید داد بکشید وفحش بدیدن ،بی خیال گوشها وبی خیال بایدهای ونبایدهای از ما بهتران .می خوام بزارم برای خودشون باشن تو خودشون خفه شن می خوام ...برم روی ان تخت سنگ جدا شد از کوه ، به دور از ان کوه پر غرور و رودخونه عصبی، انقدر داد بکشم که خالی خالی بشم از همه این حرفها. چند سال می گذره که صدامو از حد تعادل بالا نبردم .اخ که دلم برای زدن به سیم اخر تنگ شد برای خراب کردن همه چیزهای که به زور بهم بافتمشون ، بشینم وخالی تر از خالی فقط به ناسزاهای کلاغها از سردی هوا و بی معرفتی ادمها گوش بدم که یکی بیاد بگه :دیونه که شاخ و دم نداره .خرابم برای خالی شدن از حس ادامه دادن.

چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385
باید می امدن

دوباره منتظرم یاد ان غربهای می افتم که خونه مادر بزرگم سرم را به چنجره چوبی تکیه می دادم و بوی نم چوب و حس غریبی که فقط تو خونه های قدیمی با در وپنجرهای چوبی در جریان هست سرم را سنگین می کرد . از پشت شیشه به مادر بزرگم که روی ایوون وضو می گرفت زیر لب دعا می خوند نگاه می کردم . کتاب از میون انگشت سبابم می افتاد پایین مثل قطرهای دلتنگیم. باید می امدن دنبالم ولی نیامد بودن. الان برام مهم نیست بیان دنبالم .

 

   1      2      3      >>