نمی دونم این نوشته رو برای 3 تا قوه سیاه نوشتم که تو باغ پرندگان دیدم با ان پرهای از رنگ افتاده که بیشتر خاکستری رنگ به چشم می امد تا سیاه ! یا برای ان حس دلتنگی مشترک که با دیدن انها بهم دست داد نوشتم .اما به دور از همه این پر گویی ها تقدیم می کنمش به ان قوهای غمگین که سر هاشان خم بود در آبی کدر با بوی بد و حس مشترکمان.
قوی خسته من
در دریاچه مرداب زندگی من
غمگین سر خم کرده،
منتظر است.
بوی شب بو بدورش می پیچد
قطرهء اشک در مرداب می چکد
قوی خسته من
چند سال است
آنجا در مرداب زندگی من
غمگیم سر خم کرده،
منتظر است
درخشان کرده اند ستاره ها آسمان شب را
اما قوی خسته من
غمگین
سر خم کرده.
تنهای، تنهاست
جفتش مرده؟
منتظر مرگست؟
قوی خسته من
در مرداب زندگی من
غمگین
سر خم کرده .
باد پرخاشگر فصل
خم می کند کمر درختان از نفس افتاده را
می گذرد ،
خنده بلند درختان می پیچد
اما خسته من
به دور از بوی شب بو،
ستاره های درخشان،
خنده های درختان
در مرداب زندگی من
غمگین سر خم کرده
منتظرست
نه، به را می نگرد
نه، به آسمان
غرق سایه غمگینست
در مرداب زندگی من .
دلم می گیرد
آن قوی خسته آرام
بی جفت مانده
دور از بوی شب بو مانده
نادیده می گیرد ستا ره های درخشان بالای سرش را
فقط در مرداب زندگی من
غمگین سر خم کرده
منتظر ست.
1 