دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
قوی خسته من

نمی دونم این نوشته رو برای 3 تا قوه سیاه نوشتم که تو باغ پرندگان دیدم با ان پرهای از رنگ افتاده که بیشتر خاکستری رنگ به چشم می امد تا سیاه ! یا برای ان حس دلتنگی مشترک که با دیدن انها بهم دست داد نوشتم .اما به دور از همه این پر گویی ها تقدیم می کنمش به ان قوهای غمگین که سر هاشان خم بود در آبی کدر با بوی بد و حس مشترکمان.

 

 

قوی خسته من

در دریاچه مرداب زندگی من

غمگین سر خم کرده،

منتظر است.

بوی شب بو بدورش می پیچد

قطرهء اشک در مرداب می چکد

قوی خسته من

چند سال است

آنجا در مرداب زندگی من

غمگیم سر خم کرده،

منتظر است

درخشان کرده اند ستاره ها آسمان شب را

اما قوی خسته من

غمگین

سر خم کرده.

تنهای، تنهاست

جفتش مرده؟

منتظر مرگست؟

قوی خسته من

در مرداب زندگی من

                           غمگین

                               سر خم کرده .

باد پرخاشگر فصل

خم می کند کمر درختان از نفس افتاده را

می گذرد ،

خنده بلند درختان می پیچد

اما خسته من

به دور از بوی شب بو،

ستاره های درخشان،

خنده های درختان

در مرداب زندگی من

                      غمگین سر خم کرده

                                              منتظرست

نه، به را می نگرد

نه، به آسمان

غرق سایه غمگینست

در مرداب زندگی من .

دلم می گیرد

آن قوی خسته آرام

بی جفت مانده

دور از بوی شب بو مانده

نادیده می گیرد ستا ره های درخشان بالای سرش را

فقط در مرداب زندگی من

                       غمگین سر خم کرده

                                                   منتظر ست.

 

 

 

جمعه 12 آبان ماه سال 1385
هیچ!!!!!!

قرار نبود دراین بار هیچ بنویسم . اما وقتی گوشی رو برداشتم و صدای ناراحت مرد رو شنیدام لحن غمگین؟یا... وطرز گفتنش رو دوباره شدم محور یه گرداب ....اصلا به اینکه چرا ..... نمی دونم هر وقت بهش فکر می کنم از کم شهامتی خودم ناراحت می شم و مثل خیلی ها دیگه می گم هدایت درست نوشت خودکشی با یکی به دنیا می اد با یکی نه . اما وقتی به اسمون ابی با تکه ای ابر سفید نگاه می کنم وقتی به برگها به صدای پرندها به.... وقتی می رم دریا دلم می گیره یعنی می خواد بترکه از وسعتش از ابی بودنش از خشمش ....اما وقتی بر می گردم سبک سبکم مثل یه بچه که بغضش می خواد بترکه اما اجازش رو نداره دریا این طور راستش به من از ارامشش از خشمش عصبانی هستم که چقدر بی توجه به اطرافش ..........خیلی بی سر وته نوشتم می دونم اما همه تلاشم رو امروز و روزهای دیگه می کنم تا به این ساعتها یه هدف بدم اما همش رنگ که به مرور محو و محو تر می شه.

 

بگذار فقط اسمان دلش برای ابران بگیرد

بگذار صدایت را نشنوم

نفسهای خسته ات را دوست ندارم

هیچ !

 

 

 

چهارشنبه 10 آبان ماه سال 1385
سرعت کم!!!!!!!!!!

از سیستم مخابرات متنفرم از سیستم برق متنفرم اخه یعنی برای یه خط اینترنت واسه باز شدن یه پنجره من باید به غلط کردن بیفتم فیلتر که هست برق که هی کم و زیاد می شه این کامپیوتر لعنتی هم که سری ته دلش خالی می شه ومی پره همه نوشتهام پرید! وای.. که به همه می گفتم من به این سیستمها اعتمادی ندارم هر وقت بیشتر از 10خط تایپ کردی سیوشکن. که نکردام که بیشتر از ان 10خط نوشته بودم پرید ای .............چی بگم ؟چی؟ انقدر رو عصابم راه میره این سیستم اینترنت وبرق ...

   1      2      >>