سه شنبه 28 شهریور ماه سال 1385
منعکس می شوم

من منعکس می شوم

در بازتاب نور خورشید دیروز

منعکس می شوم

در سایه تیره فردا

منعکس می شوم

در دره افکار پست.

انعکاس صدای زنگوله گوسفندان را

در کوه های بی قراری می شنوی.

قاصدک شناورست در

رودخانه باد بسوی خانه تردید می رود.

تمام انچه که در راه دیدم رو نوشتم .بعضی وقتا دلم می خواد داد بزنم که بس اما نمی تونم دیگه این تن خسته (نه شاید سر کوب شد بخاطر نادید گرفتن همه خواسته هاش) نای شکایت هم نداره ، دیگه مهم نیست.نمی گم که همه چیز بد وناخوشایند اما عجیب سر ناسازگاری داره با من یا نه! من سر ناسازگاری دارم.

چه حرف زد ان پیر مرد در کتاب دوئل چخوف:تو زندگی باید صبر وتحمل داشت. یعنی باید با هر چی که پیشامد هماهنگ شد؟

دوشنبه 27 شهریور ماه سال 1385
اشتر دراز گردنا........

پاییز امد دیر اما امد و تا بستان هم مثل مرد دم مرگ نفسهای اخر را می کشد می دونه که دیگه تمام شد، اما پزیرفتن اینکه دیگه اخره کاره شاید کمی سخت باشه .

چند روزیه که یه شعر طو مغزم تکرار می شه : اشتر دراز گردنا دانم چه خواهی کردنا . نمی دونم شنیدید یا نه؟ حکایت پادشاهی ست که من اسمش رو یادم نمی اد به شاعران و شعر علاقه خاصی داشته و همه شاعران می امدند شعر می خواندن و مورد توجه قرار می گرفتن مردی باربر بود همسری داشت طماع به همسرش نجق می زد که : مرد نمی تونی یه شعر بگی و ما رو از این وضع نجات بدی ؟ مرد فکری می کند فکر فکر تا می سراید: اشتر دراز گردنا دانم چه خواهی کردنا. شعر را جلوی پادشاه می خواند و همه می گویند : این چه مزخرفی ست، ما را مسخره کرده ای و او را به زندان می اندازند. سالها می گذرد روزی شاه به گرمابه می رود و بی خبر از انکه نقشه قتلش را کشیده اند و دلاک قرار است هنگام تراشیدن صورت شاه، شاهرگ گردن او را بزند. هم زمان با رسیدن تیغ به گردن شاه چشم شاه به یوار گرمابه می افتد و بلند می خواند: اشتر دراز گردنا دانم چه خواهی کردنا . می خواند و تیغ از دست دلاک می افتدو .. .

سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385

زندگی دردی برسینه ام نشانده ثمر همه تلاشم این درداست دردی که حیران دیگر باورش کردام که دیگربه هیچ غریبه ای را  به چشم یک دوست ننگرم .

   1      2      3      4      5      >>