دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385
لجبازی


 خستهام از تکرار من بودن

همه سنگ و من دیوانه

.......................من

زمین می چرخد و

من هم میچرخم

تا حالا لجبازیهات تا کجا رسید ؟ به این دارم فکر میکنم .برای یک ماه اخرین لجبازیم طول کشید باور نمی کنم اما بد لج هستم انسان کینه ای نیستم اصلا خیلی زود همه چیز رو فراموش میکنم این رو خودم نمی گم دیگرون میگن اما تا حالا براتان پیشامد بد رو اعصابتان راه برن انقدر که حاضر بشی برای یک هفته فقط بگی اره نه ؟ قبلا این طور نبود ولی هر چقدره سالها می گذرن بهتر یاد می گیریم چطور بی تفاوت باشیم .همه زحمتت را می کشی تا حرفتو بهشون بفهمنی اما نمی خوان بفهمن واقعا نمی خون بفهمن خوب بهترین کار اینه خودت بزنی به بی خیالی خودت را شل کنی تا هر جریانی که اعصابت را داغون می کنه بگذره البته اینجا گذر زمان بسیار دلچسب هست همیشه ساعت به لطف چرخش زمین 12 نمی مونه.همه چیز رنگ شو ازدست می ده ان تاثیر اول رو با مرور از دست می ده و این خوبه!

پنجشنبه 26 مرداد ماه سال 1385
من غرقم



 

من غرقم

غرقم در کاشی های کدر آبی

من غرقم

غرقم در نقش کدر از خود

در کاشی های کدر ابی

برای تو نمی نویسم چون نباید دوباره وجودت را در درونم زنده کنم. می دانم به یاد من نیستی و نبودی اما بعضی از از میلها لجوجانه خود را به درون ما تحمیل می کنند ومیل فکر کردن به تو از آنهاست شاید چون خیلی زود در درونم تو را باور کردام وچه اشتباهی . اشتباه، تو جای دیگر بودی به فکرچیز دیگر و من هم به فکر خوش این تنبیه من هست که خود را بیازارم برای از یاد بردنت البته من هرگز سعی نمی کنم از یاد ببرم بلکه به زمان می سپارم تا ان را کدر و تار کند با گذشتن . رفته بودام جای دور خلوت وتا دلتان بخواهد صاف اما در هوایش سرمستی جریان داشت شوق پریدن ومست گشتن چه خیالی بالای کوه بلند روی سراشیبی تند کوه خاله داشت درباره ازدواج حرف می زد و اینکه ...بی خیال خندیدام خیلی زیاد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم گذاشتم هر چه دلش می خواد بگه وگفت چه فاید یاسین در گوش خوندانست حکایت من. باید برم یه عالمه دردسر دارم که باید روبه راهشون کنم.

 

پنجشنبه 19 مرداد ماه سال 1385
یک روز هم..


یک روز هم که می خواستم برای خودم باشم برای هوسهای خودم سر راهم سبز شودی درباره دلیل وجودداشتنمام داد سخن سر دادی خوب لعنتی به من چه ذات وجودی چیه؟ شاید سهروردی وابن سینا تو توهم بودن به من چه؟ از فلسفه متنفرم یه اه رو باید تعریف کنی تعریفی مخصوص خودت متناسب با باورهایت . حتی نمی تونم دمی برای هوسهایم باشم می دونم بعد از ان لحظه چون زمان ثابت نیست هرگز نخواهد بود اما یاد ، اره کم کم رنگ می بازد تازه اگر همه لذتت رو هم از ان یاد برد باشی . انی از یاد برد باشی زمان میگذره واین لذتی که تمام وجودت رو دچار توهم کرد پایدار نیست ...

غروبی برای فرار از دست چندتا مهمان به باور خود متمدن وفهمیده پشت انبار روی پاهام نشسته بودام وسمت چپم رو خیره شده بودام باد نمی زد انگار هیچ چیزی جریان نداشت حتی زمان &جریان هوا نی فکر کردام زمان واساده زمین از چرخیدن به دور خودش واستاده ام بالا وپایین رفتن سینهام پر وخالی شدن ریه های سمج از اکسیژن مرگ پر وخالی می شدن فهمیدام که باز دچار توهم شدام اما با سماجت می خواستم ان را باور کنم که تا ابد می توانم انجا بشینم وفقط به درخت چنار وبرگهای درخت کیوی نگاه کنم واسمان گرفته غروب تابستان ، تابستان تازه نفس وشاید هم هیجان زده تنها چیزی که مرا واداشت بود تا بخوام باور کنم که زمان متوقف شده این بود که به هیچ چیز که متعلق به خودم باشه فکر نمی کردام این طور بگم سبزی ورنگ پریدیگی فضا من رو محو کرده بود ان لحظه منی وجود نداشت هیچ چیز که ان لحظه رو کدر کن به متعلق بودن به منی وجود نداشت انجا فقط( نمی تونم اسمی براش بزار چیزی بود) برای جدا شدن از وجود داشتن

   1      2      >>